تبليغاتX
مرگ رنگ یا رنگ مرگ

























مرگ رنگ یا رنگ مرگ

رد پای احساسم را چه ناشیانه در سرتاپای وجود گم کردم

منی که محبت را کاینات در بطنم نهاده بودند حال به جستجویش در قعر وجودم میگردم

چه بی پروا میگریزم ز زادگاهی که هیچگاه ندیدمش

آشفته به جایی میروم که همیشه بوده ام ولی هیچگاه درکش نکرده ام

| پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 | 22:50 | سارا| |

بر روی درخت بی کسی  تنهای هایم را به دار آویختم

زمانی که نبض خیس زندگانی را در دریای پر تلاطم عشق ورق میزدم

چه خوش بود رایحه ی سبزینه های گیاه در برگ های خاطرات

و من ناخودآگاه لمس لطیف رویا را در خیال بارور میکردم

زمانی که پاکیزه نفس میکشیدم

 

 

| دوشنبه چهاردهم آذر 1390 | 12:29 | سارا| |

جهل را درست زمانی فهمیدم که استاد ندانستنم را به سخره گرفت

چه عریان میپوشیم لباسی را که هیچ وقت لیاقتش را نداریم


| یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 | 20:42 | سارا| |

درست زمانی سبز شدم که باغبان قصد هرس کردن شاخه های نابالغم را کرده بود

زمان بودن من درست زمانی بود که تیغه ای بر ظرف احساسم کشیده میشد

عمق وجودم را سالهاست در زیر خاک جا گذاشته ام

جا گذاشته ام؟

او رفت؟

من جا مانده ام؟

عقربه ها دوباره مرا جا بجا کردند

من خواب مانده ام

 

| دوشنبه شانزدهم آبان 1390 | 20:24 | سارا| |

پائیز بهانه ای است برای درد دل های من

به گوش خودم

در نوشتار خودم

هم میفهمم هم میبینم و هم سرشار از احساس گرمم

 

| دوشنبه شانزدهم آبان 1390 | 20:10 | سارا| |

پائیز

چه سخت جویده میشوی در زیر دندان های احساسم

مدت هاست که هضمت نکرده ام

| شنبه هفتم آبان 1390 | 19:41 | سارا| |

آهسته های قلبم را گوشی برای شنیدن نیست

و این منم که هر شب با چشمان بارانی ام بر آسمان بی ابر میبارم

و فریادم را در گوش ستاره ها نجوا میکنم

 

| سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 21:20 | سارا| |

چه بی پروا در جوانیم سوختم و در پیری فقط خاکسترم بود که هم اغوشی را با باد تجربه کرد
| شنبه نهم مهر 1390 | 21:1 | سارا| |

پائیز که میشود چه بی معنا میخندم میگریم

پائیز که می آید بر لبه ی دیوار زندگی نامتعادل میشوم

و به درون متلاشی شده ام مینگرم

رنج های عالمم را کلافی میکنم و با آن دفترچه  سرنوشتم را برای فرزند نادیده ام میبافم تا که در روزگار ناهموار به تن کند و سرمای سخت زمستان زندگی را نرمتر از من حس کند

منی که در کوچه پس کوچه های کودکی زندگانیم در سرد ترین شب ها سرگردان و عریان فریاد میزدم و جز پژواک صدایم چیزی نمیشنیدم

و الان پس از عبور سال های کودکی فریاد را در درونم خورد میکنم

 

| شنبه نهم مهر 1390 | 20:57 | سارا| |

لحظه ی بیداری است

دوست دارم کمی بنشینم و هوا را در تمامی سلول هایم مزه مزه کنم

دوست دارم آگاهانه راه بروم نفس بکشم

دوست دارم قلموی احساسم را بردارم و با آن بر روی آسمان ابرهای بهاری را با سرنوشت باران رقم بزنم

دوست دارم راه رفتن مورچه بر روی تنه ی درخت را از عمق وجود حس کنم

و مادرم را از پشت پنجره رو به حیاطی ببینم که سرشار از زندگی است

وقتی که میفهمم بهتر نفس میکشم

نگاه میکنم به تمامی دورانم و با ذره بین وجدان عمق روحم را چنگ میزنم

دست آخر ذره ای احساس را از درون بطن وجدان به بیرون میکشم

آری

همین بود نتیجه ی یک عمر نفس کشیدن!آرامیدن!آشامیدن من؟

صورتم را چندین بار با آب میشویم و در آئینه به دنبال من ـ واقعی میگردم

یک عمر با چه صورتی میزیستم؟حرف میزدم؟

خدایا من کجام؟خود خودم؟؟؟؟

روزی چند بار درون اتاق کوچک خودم گم میشوم

روزی چند بار از تو

از تو خدا دور میشوم

و تو مرا با تلنگری آهسته هر بار بیدار میکنی

 

| دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 | 21:37 | سارا| |

چه سخت به دیدار حجم سبز درختانی میرفتم که هر لحظه از خشک سالی برایم زمزمه میکردند

زمانی که به دنبال جرعه ای از باران ناب آسمانی در فنجانم بودم و هیچ نمیافتم

زمانی که به دیدار آفتابی میرفتم که در پس پرده ای از غبار تبدیل به کدورتی بیش نشده بود

همه ی این ها زمانی اتفاق افتاد که لبخند کودکی را هیچ کس با تبسمی پاسخ نگفت

زمانی که ضربان قلب همه برای زیستن نبود

و شادی انسان ها از ریشه ی جانشان رخت بربسته بود

و کلید این شادی هر نفس با آنها همراه بود

به نظر شما همه ی ما راهمونو گم کردیم؟یا دنبال پیدا کردن راه واقعیمون هستیم؟ 

  

 

 

 

| چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 | 19:55 | سارا| |

سیمای وجودم بی تو همچو دختری میخکوب شده بر روی بوم نقاشیست

چه  عمیق با نگاهت جریان زندگی را در رگ های وجودم حس میکنم

چه گرم میشوم

زنده به آسمان پرواز میکنم با سرعتی که هیچ گاه در زمین تجربه نکرده بودم

و چه آرام بر روی ابرها گام بر میدارم

عقلم را به دستان باد فراری داده تا که از عمق وجود لذتی احمقانه را با تمام وجود حس کنم

لحظه ای بدون عقل چه سبک پرواز میکنم

ریشه های وجودم را از خاک بیرون میکشم و سر بر بالین جهانی مینهم که عاری از تمام وابستگی هاست

و برای اولین بار آرام می خوابم

به راستی که دنیای دیوانه ها را دوست تر دارم

دیوانه ای که خدا را در همسایگی خویش در عمق وجود قلب خویش برای همیشه ای ابدی به همراه دارد

در این آرامش دیوانه وار به سادگی با پروردگارم عمیق ترین مسائل را میشکافم و از همیشه ی عمرم خوبتر میفهمم

و در این آرامش چه بی پروا امواج وجودم را بر مثبت ترین نقاط مسلط میکنم

آشیانه ی روحم را در سرزمینی بنا مینهم که خشت خشت آن با مهر بر روی هم قرار گرفته اند و آنگاه زاده های تصویر خیالم را در این آشیانه با واقعیت پیوند میزنم.

 

| دوشنبه دهم مرداد 1390 | 19:36 | سارا| |

چه عاشقانه زیستمت زمانی که بودی

چه عاشقانه به خاک سپردمت زمانی که رفتی

و

چه عاشقانه به یادت هستم،حال که نیستی

نیستی ولی بودنت همیشه کنارم هست

و من چقدر شادم که بودنت را با تمام کودکی ام ارج مینهادم

چه خوب میفهمیدم

من چه آرامم

 

| سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 | 19:53 | سارا| |

خشت وجودم را از نو میگذارم

زمانی که به حقیقتی ناب دست می یابم

آهسته قدم به فردایی می نهم که همیشه در پسش فرداهایی گنگ و پیچیده در راه است

عمر ناچیزم را گرو جاودانگی قلبم میکنم

و برای همیشه برمیخیزم

حتی اگر خوابی ابدی مرا به زیر خاک ببرد

 

| دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 | 20:49 | سارا| |

رها میشوم در عقربه های ساعت

برای گذشتن و بخشیدن

در ساعتی که همیشه نگاه مادرم به آن برمیخورد

با ارزش ترین ساعت

که هنوز پرتوهای نگاهش را با ثانیه شمار به من میرساند و مرا گرم میکند

قدم زدن در با ارزش ترین ساعت

لذت بخش ترین تفریح برای من

 

| دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 | 20:40 | سارا| |

Design By : shotSkin.com